نگاهی به فیلم زمان (Time)
میتوانیم «کیمکی دوک» را به مولفههایی که از نظر ساختاری و درونمایهای در کارهایش تکرار میشود،
کارگردانی مولف و در عین حال مدرن تلقی کنیم. فیلم با ساختار دایرهای خودش باور زمان را در ذهن و از دید تماشاگر میشکند
میتوانیم «کیمکی دوک» را به مولفههایی که از نظر ساختاری و درونمایهای در کارهایش تکرار میشود،
کارگردانی مولف و در عین حال مدرن تلقی کنیم. فیلم با ساختار دایرهای خودش باور زمان را در ذهن و از دید تماشاگر میشکند
فیلم کلاس جزیئات گذران یک سال تحصیلی معلم فرانسه در کلاسی متشکل از 14-15 شاگرد نوجوان دختر و پسر، در پاریس است. درام فیلم از نتایج غیرقابل پیش بینی روابط بین این معلم و شاگردان کلاس بوجود میآید. زمانی که معلم تلاش میکند رفتاری «خوب» داشته باشد و شاگردان آنچه را او «خوب» مینامد نمیپذیرند.
تراژدی بزرگ زیستنی اجباری شاید خارج از دنیای واقعی و در رابطه ای ایده آل و مجازی با آن قابل تحمل باشد ، رابطه ای همچون جزء با کل (مجاز مرسل) در شهرهای بزرگ دنیا. بودن و نبودن باهم ، مرگ و زیستن همزمان در این داستان چون ارتباطی تنگاتنگ بین معانی واقعیت و مجاز بموازات یکدیگر است و رسیدن به جاودانگی حتی از طریق تکثیر و توهم بهمراه آمادگی برای مرگ و بیماری از تناقضات بارز این اثر است.
مردم اغلب فیلمها را با کارگردانها یا بازیگران آنها میشناسند و به یاد میآورند. «چارلی کافمن» تنها فیلمنامهنویسی است که به جرات میتوان او را نخستین ستارهی فیلمنامه نویس در تاریخ سینما به حساب آورد. فیلمهایی را که او فیلمنامهاشان را نوشته، نه به نام کارگردان یا بازیگر آنها، بلکه به عنوان فیلمهای «چارلی کافمن» میشناسند.
نگاهی به فیلم Synecdoche New York
معنای اسم ِ فیلم مجاز مرسل است. یک صنعت ادبی. این را راجر ابرت کشف کرده است. ابرت ابتدا تصور میکند کهSynecdoche نام جایی در نیویورک است اما بعد کشف میکند که این لغت به معنای مجاز مرسل و یک صنعت ادبی است. ازجزء به کل رفتن و از کل به جزء رفتن.
هنگامیکه مایکل (رالف فاینس) در میان سالی خاطرات خود رامرور میکند، فیلم با فلاش بک از یک روز سرد بارانی و ابری آغاز میشود. مایکل جوان (دیویدکراس) را در سن 15 سالگی میبینیم که بیمار و ضعیف، هانا اشمیتز (کیت وینسلت) که زنی سی چند ساله است را ملاقات میکند.
"آلبرت" که بطور تصادفی مرد سیاهپوستی را سه بار در یک روز میبیند برای روشن شدن حقیقت این تصادف به افرادی مراجعه میکند که سعی در توجیه ارتباطات زندگی دارند در حالی که خودشان از نویسنده ای بنام "وبان" که در تلاش برای بی اهمیت نشان دادن این روابط و بی معنایی آن است گریزانند.
نزدیک به واقع ترین توصیفی است که از وضعیت او می کنند. نه زنده در گور، که زنده در تنی مرده، تنی که کارکردش چندان تفاوتی با صندوق غواصی ندارد، او را با خود به اعماق دریا برده و نگاه داشته است. پروانه ای تنها، که فقط در چهاردیواری جمجمه اش مجاز به پرواز است. زندانی ِ سلولی دقیقاً به اندازه ی ابعاد تنش. سلولی که ، آنگونه که خودش توصیف می کند، فقط و فقط یک پنجره دارد، پنجره ای بسیار کوچک - چشم چپش!
صبح که از خواب بیدار شدم از زن بودنم احساس توانایی و اعتماد به نفس میکردم و این به خاطر دیدن فیلم «کودکان کوچک» در شب قبل بود. فیلم «کودکان کوچک» را بیش از هر چیزی میتوانم یک فیلم فمینیستی و ضدقدرت ارزیابی کنم.
تجربهٔ مشترک «اسپایک جونز» در مقام کارگردان، که کار خود را با ساخت موزیک ویدئو و تیزر تبلیغاتی آغاز کرده است و «چارلی کافمن» بعنوان فیلمنامهنویس متفاوت هالیوود، شاید یکی از مهمترین اتفاقات سینمائی هالیوود در پایان قرن بیستم باشد. حاصل این همکاری، فیلمی است...
"رقصنده در تاریکی" یکی از معدود موزیکال های تاریخ سینمای جهان است که پایانی تراژیک دراد. ما فیم های موزیکال را به عنوان فیلم هایی شاد و پر زرق و برق می شناسیم ولی قرار گرفتن واژه ی موزیکال در کنار تراژدی تعجب آور است، اما" فون تری یر" تونسته در اقدامی بی نظیر غمناکی تراژدی را در بیاورد.
رقصنده در تارکی فیلمی درباره ی عشق و معصومیت است، عشق به فرزند و موسیقی...
می گویند اگر در هوای پیرامون کرم ابریشم نر، حتی یک ملکول ماده بویای جنس ماده ( فرمون) وجود داشته باشد، آن را حس خواهد کرد.
اما «ژان بابتیس گرونوی» ، همه دنیا را با بو می شناسد. او نه تنها بوی زنان که، بوی سیبی که به سویش پرتاب می شود، بوی کرم های درون جسد، بوی لارو قورباغه دربرکه، بوی زمین، درخت و روح را حس می کند...
Dreamers فیلمی است هم در باره سینما و هم در باره موسیقی. جریان فیلم در سال 1968 وحول و حوش شورشهای دانشجویی "می" 68 در پاریس میگذرد. سه شخصیت اصلی فیلم از خورههای فیلم سینماتک پاریس هستند و از همین طریق هم با یکدیگر آشنا میشوند
"تامی لیجونز" خود را در فیلمی کارگردانی میکند که از بازیگری با استانداردهای او بعید مینماید. اگر او را در فیلمهایی نظیر "مردان سیاهپوش" یا "فراری" به خاطر بیاوریم، انتظار دیدن او به عنوان بازیگر و بیشتر به خاطر کارگردانی این فیلم برای ما دور از انتظار است...
"سه تدفین" که میتوانست حتی اسم "سه رستاخیز" داشته باشد، داستان تنهایی انسان معاصر است در دنیای مدرن. مرد مکزیکی سه بار به خاک سپرده میشود، اولین بار وقتی کشورش را ترک میکند و خودش را درکشوری نامهربان و خشن زنده به گور میکند، دومین بار بعد از اینکه با شلیک گلوله نگهبان مرزی کشته میشود و سومین بار در سرزمین رویاهایش. اما سه بار هم از خاک برمیخیزد. اولین بار برمیخیزد تا انتقامش را بگیرد، دومین بار برمیخیزد تا خانواده و سرزمینی رویایی بسازد و سومین بار برمیخیزد تا سرزمین رویاهایش را بیابد. همراه او پیت و آن نگهبان مرزی نیز بارها میمیرند و برمیخیزند...
اقتباس یا سازگاری نام فیلمی است از اسپاک جونز.
این اثر سینمایی بر اساس فیلمنامه ای از برادران دوقلوی کافمن (چارلی و دونالد) ساخته شده است و نیکلاس کیج، مریل استریپ، کوین کوپر، مگی جپلینهال، تیلدا سوئینتون در آن به ایفای نقش می پردازند.
در ادامه، نقد فیلم و شناسنامه آن را بخوانید...