امریکا- 1931
شهرام عطائی
با آنکه امریکا در این سال با بحران اقتصادی فزایندهای دست به گریبان بود ولی با بهرهگیری از ورود صدا به سینما دست به تولید فیلمهایی خوشبینانه از عصر جدید زندگی زد. این فیلمها به شکل فیلمهای موزیکال شاخص این دوران هستند. موفقترین آنها «ستوان متبسم» ساختۀ «ارنست لوبیچ» است. محصولی درخشان در کارنامۀ رویاسازی هالیوود که طبعا از واقعگرایی بهرهای نبرده است. یکی از نکات مهم فیلم حضور «موریس شوالیه» در نقش اصلی است که تا سالها به عنوان یکی از بازیگران اصلی و قابل اعتنای ِ آثار موزیکال مطرح بود.
«چاپلین» فیلم خیالپردازانۀ «روشناییهای شهر» را در دورهای به صورت صامت ساخت که سینما ناطق شده بود و دیگر به ندرت فیلمی صامت روی پرده میرفت. «چاپلین» چند سال قبلتر و پس از اکران نخستین فیلم ِ ناطق سینما «خوانندۀ جاز» به همراه «آیزنشتاین»، «پودوفکین» و چند تن دیگر از سینماگران ِ صامت، بیانیۀ مشهور ضد ناطق را منتشر کردند. «روشناییهای شهر» اولین فیلم چا پلین در دورۀ ناطق است که فقط د رچند جای فیلم از صدا، آنهم به صورت هجو استفاده شده است. حضور چاپلین ِ بازیگر، بسیار قدرتمندتر و پررنگتر از چاپلین کارگردان بود و آنچه که در این فیلم، به عنوان نقد اجتماعی میتوانست مورد توجه قرار گیرد، به علت عوامل کمیک فیلم و بیشتر به خاطر سانتیمانتالیسم شدید آن، نادیده گرفته شد. به عنوان نمونه میتوان صحنهای از فیلم را مثال زد که در آن چاپلین میکوشد برای انصراف مرد میلیونر از خودکشی؛ به زیباییهای زندگی اشاره داشته باشد و هرچه میگردد از این زیباییها اثری نمیبیند. همینطور شخصیت دختر گل فروش نیز انسانی به نظر نمیآید و بود و نبودش تنها وابسته به حضور چارلی ولگرد است. در واقع چارلی با آن کت تنگ، شلوار گشاد و کوتاه، کلاه بزرگتر از سرش و از همه مهمتر عصای مشهورش؛ هنوز هیچکسی را یاد کسی جز خودش نمیاندازد. این فیلم در سال 1952 از طرف نشریۀ سایتاندساوند به عنوان یکی از بهترین ده فیلمهای تاریخ سینماانتخاب شد.
و اما در این سال، در کنار آثار واقعگریز و خوشبینانه، فیلمهای واقعبینانه و اجتماعیتر نیز راه خود را به سوی آیندهای ترسناک باز کردند. «خیابانهای شهر» ساختۀ «روبن مامولیان» و «دشمن مردم» به کارگردانی «ویلیام ولمن» با گونۀ جدید «گنگستری» سعی داشت تصویری اجتماعی از روند شکل گیری خشونت و فساد در جامعهای را به نمایش بگذارد که درگیر مشکلات اقتصادی شدید است. قهرمانان این فیلمها گنگسترهایی از جنس مردم همین جامعه هستند وبه همین دلیل تماشاگران با آنان احساس همدردی و همذات پنداری میکنند.
ظهور هیولاهایی نظیر «دراکولا» یا «فرانکنشتاین» در سینما نیز حاصل همین دوران پرالتهاب اقتصادی است. «درکولا» ساختۀ «تاد برانینگ» اولین فیلم ترسناک کمپانی یونیورسال است که با موفقیت جهانی روبرو شد و موقعیت این کمپانی را به عنوان معتبرترین سازندۀ این گونه آثار تثبیت کرد. فیل
م براساس رمان «دراکولا» اثر «برام استوکر» است. نقش دراکولا را بازیگری مجاریالاصل به نام «بلالوگوسی» ایفا کرد که با بازی در این نقش تبدیل به یک ستاره در آثاری از این دست، در آینده میشود. فیلمبرداری فیلم نیز کار نابغۀ آلمانی «کارل فرویند» است که فیلمبردار آثار درخشانی در دوره اکسپرسیونیسم سینمای آلمان بوده .
یونیورسال در همین سال فیلم ترسناک دیگری با عنوان «فرانکنشتاین» ساخت که اقتباسی بود از رمانی نوشتۀ «مری شلی». ابتدا قرار بود از «بلالوگوسی» که نقش دراکولا را نیز بازی کرده بود برای نقش «فرانکنشتاین» بازی بگیرند. ولی «بلالوگوسی» نقش را به دلیل اینکه بیکلام بود نپذیرفت و جای او را «بوریس کارلوف» که تا آن زمان ناشناس بود گرفت و او در زیر گریمی سنگین نقشی به یادماندنی از این هیولا خلق کرد. کمپانی نیز از او برای نمایش افتتاحیۀ فیلم دعوت به عمل نیاورد، چرا که مدیران یونیورسال احساس میکردند ناشناس ماندن بازیگر نقش فرانکنشتاین بر تاثیر کار خواهد افزود. صحنهای که هیولا باعث مرگ دختربچه میشود، در امریکا، و صحنهای که یکی از شخصیتهای فیلم توسط هیولا خفه میشود، در انگلستان، در نمایش عمومی فیلم سانسور شدند.
دیگر فیلم ترسناک مطرح این سال «جنایتهای خیابان مورگ» برمبنای داستانی از «ادگار آلنپو»، اگرچه به عنوان یکی از نخستین نمونههای «داستانهای کارآگاهی» در سینما شناخته میشود، اما به لطف فضای مالیخولیایی حاکم بر داستان و فیلم، و لحنی غریب به همراه سبک بصری استیلیزۀ اکسپرسیونیستی آن که حاصل فیلم برداری «کارل فرویند» آلمانی است؛ دستمایهای مناسب برای همان ژانر ترسناک است. «بلالوگوسی» که در همین سال نقش دراکولا را پشت سرگذاشته بود، در فیلم نقش دانشمندی پیرو نظریۀ تکامل داروین را دارد که در پی ایجاد پیوندی میان انسان و حیوان است.
یکی از بهترین وسترنهای تاریخ سینما فیلم «سیمارون» محصول کمپانی R.K.O است که در عین حال پرخرجترین فیلم کمپانی تا آن زمان بود. فیلم داستان هزاران نفر از انسانهایی است که در امریکای قرن نوزدهم در مسابقۀ سرعت برای در اختیار گرفتن زمین تلاش میکنند. فیلم چند اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم و فیلمنامه را کسب کرد.
«جوزف فن اشترنبرگ» دو فیلم ساخت. یکی «بیحیثیت» که سومین همکاری او با «مارلنه دیتریش» بود و دیگری «یک تراژدی امریکایی» که اقتباسی است از رمان معروف «تئودور درایزر». داستان فیلم در بارۀ جوانی از یک خانواده مذهبی است که برای رسیدن به مراتب بالا
ی اجتماعی تصمیم میگیرد نامزد خود را که دختری از طبقۀ کارگر است، بکشد تا فارغ از دردسرهای او بتواند با دختری از طبقۀ اعیان ازدواج کند، اتفاقا نامزدش به طور تصادفی کشته میشود و جوان را به اتهام قتل او دستگیر میکنند. در واقع فیلم در تقبیح جامعهای است که در آن ارزشها از میان رفتهاند. هرچند که در رمان، اجتماع و تعهدات اجتماعی در روند شکلگیری این تراژدی موثرترنشان داده شده ولی «اشترنبرگ» معتقد بود که این تراژدی لزوما نتیجۀ انحطاط جامعۀ امریکایی نیست و به واقعگرایی روان شناختی در ظهور این تراژدی تاکید میکند.
دو کارگردان بزرگ آن دوران «فردریش ویلهلم مورنا» و «رابرت فلاهرتی» علیرغم اختلاف نظرهایی که با هم داشتند مشترکا فیلم به یادماندنی «تابو» را ساختند. داستان فیلم درجزایر تاهیتی میگذرد و حکایت غواص جوانی است که صید مروارید میکند و دل به دختری میبندد که مقدر شده است وقف خدایان شود. عاشق و معشوق بهرغم آنکه به جزیرهای بهشتی میگریزند ولی توسط فرستادگان ِ کشیش خشمگین دچار عاقبتی حزنانگیز میشوند. سبک و سلیقۀ دوکارگردان بسیار متفاوت بود: «مورنا» تاکید بر داستانگویی و ایجاد تصاویری رازآلود و احساس گرایی داشت ولی «فلاهرتی» شیوهای مستندتر را میپسندید. حاصل آن ترکیب جذاب وبینظیر این دو سبک، فیلم «تابو» است که برندۀ اسکار بهترین فیلمبرداری نیز شد. «مورنا» قبل از اولین نمایش عمومی فیلم در سانحۀ اتوموبیل کشته شد.
دیگر فیلمهای مطرح این سال: آرواسمیت (جان فورد)، دختر مونقرهای (فرانک کاپرا)، صفحه اول (لوئیس مایلستون)، قهرمان (کینگ ویدور) و میمون بازی با شرکت برادران مارکس.
تولدها: رابرت دووال (بازیگر و کارگردان)، جمیز دین (بازیگر)، آن بنکرافت (بازیگر)، آنیتا اکبرگ (بازیگر)، انجی دیکینسون (بازیگر)، مونیکا ویتی (بازیگر)، مایک نیکولز (کارگردان)، ریتا موره نو (بازیگر)
مرگها: فردریش ویلهلم مورنا (کارگردان)، جبران خلیل جبران (نویسنده)، توماس ادیسون
|
|
0.00/5 (0 امتياز دهنده)
|

نظر خود را بنویسید