سینمای اروپا 1931
شهرام عطایی
آلمان- فیلمهای هنری در آلمان در فاصلۀ سالهای 1930 تا 1932 همچون سالهای 1920 تا 1924 تحت تاثیر ناامنیهای اقتصادی، سیاس
ی و اجتماعی کیفیتی متفاوت یافت و آغازگر گرایشهای رئالیستی و تمایل به دوران فیلمسازی اکسپرسیونیتسی و مجلسی گذشته شد. در این سال شاهکار «فریتس لانگ» که در اصل اولین فیلم ناطق او نیز میباشد، با عنوان «M» ساخته شد. فیلم داستان شهری (برلین) است که در هراس از قاتلی بسرمیبرد که دختربچهها را بیرحمانه میکشد و پلیس نیز هیچ سرنخی از او ندارد. خلافکاران شهر که پیگردهای پلیس باعث محدود شدن فعالیتهایشان شده است؛ خود دست به کار میشوند و سرانجام پس از جستجوهایی پردامنه قاتل را مییابند و در زیرزمینی به محاکمه میکشند. صحنههای اتحاد جنایتکاران به هنگام تعقیب قاتل کودکان، به عنوان وجدان بیدار ملت، و محاکمۀ قاتل در صحنۀ پایانی فیلم توسط همین جنایتکاران، که خود را جزو مردم احساس میکنند، حاوی طنزی گزنده و دیدی به شدت هراسناک ازموقعیتهای خاص اجتماعی است. «پترلوره» در نقش قاتل ِ بیارادۀ فیلم بهترین بازی دوران سینمایی خود را ارائه داد و شخصیتی را خلق کرد که پدر تمام قاتلهای زنجیرهای سینما شد.
«گئورک ویلهلم پابست» در این سال دو فیلم ساخت. یکی «اپرای سه پولی»، که براساس نمایشنامۀ «برتولت برشت» ساخته شد، که خود برشت آن را از روی اپرای گدایان «جان گی» اقتباس کرد، که در واقع یک اُپرت قرن هجدهمی است. دخالتهای برشت در کار باعث شد که فیلم یک دستی ِ سابق کارهای «پابست» را نداشته باشد ولی استادی کارگردان در خلق فضای ترسناک ِ حاصل از تعلیق بین گناه و تقوا، که مایۀ اکثر کارهای «پابست» است، در این فیلم به خوبی مشهود است.
فیلم دیگر او در این سال «رفاقت» در واقع ادامهای است بر رویکرد سیاسی و ضد جنگ او در فیلم سال قبلترش، «جبهۀ غرب» (1918). ولی این بار فضای فیلم میدانهای جنگ نیست. داستان در سال 1921 یعنی سالهای بعد از جنگ اتفاق میافتد. در مرز بین آلمان و فرانسه یک معدن بر سر کارگران آوار میشود و معدنچیان دو کشور بدون توجه به ملیتشان با درهم شکستن مرزها به کمک مصدومان میشتابند. فیلم با صحنههایی پایان میگیرد که در آن مقامات رسمی و مدیریت معدن دوباره نردههای خط مرزی را برقرار میکنند و دوباره شرایط عادی حکمفرما میشود. در اصل «پابست» موخرهای دیگر را در نظر داشت که در پایان دوباره مرزها به وسیلۀ کارگران درهم شکسته میشود که بنا به موقعیت زمانی و اجتماعی آن سالهای آلمان حذف شد. فلسفۀ سوسیالیسم که در آغاز پیشروی هیتلر به سوی کسب قدرت مطلق، الهام بخش «رفاقت» بود، در عمل ضعف اساسی دموکراسی آلمان را که در نتیجۀ آن نازیها به حکومت رسیدند آشکار میکند. فیلم در اعتقاد خوش بینانۀ خود نسبت به همبستگی بینالمللی کارگران، بازتابی از رویاهای چپهای آلمانی آن روزگار است.
خانم «لئونتینه زاگان» فیلم «دختران یونیفورم پوش» را ساخت. این فیلم حکایت دختری است حساس و با عاطفه که به مدرسهای
شبانهروزی که مختص دختران افسران دونپایۀ امپراطوری ویلهلم دوم است، سپرده میشود. قوانین سخت مدرسه او را که در ضمن درگیر بحرانهای دوران بلوغ خود نیز میباشد تا مرز خودکشی سوق میدهد. فیلم انتقادی است از شیوۀ تعلیم و تربیت پروسی و نظریۀ فیلم این است که نبودن آزادی سرچشمه اصلی و ریشۀ ناهنجاریهای عاطفی و احساسی است.
در این سال میتوان به دو فیلم مهم دیگر سینمای آلمان نیز اشاره کرد: «امیل و کارآگاهان». فیلمنامهنویس آن «بیلی وایلدر»، کارگردان بزرگ سالهای بعد سینماست که فیلمنامۀ فیلم را از روی رمانی نوشتۀ «اریش کستنر» اقتباس کرده بود. فیلم دوم «رقصهای جمعی» به کارگردانی «اریش کارل» و تهیه کنندگی «اریش پومر» و فیلمبرداری «کارل هوفمان» است که با انبوهی از صحنههای جشن و رقص، بزرگترین فیلم اُپرت تاریخ سینمای آلمان به شمارمیآید.
فرانسه- دوتا فیلم ِ «رنه کلر» دراین سال نیز، همچون فیلم سالهای قبلتر خود،«کلاه حصیری ایتالیایی»، کمدی موزیکال- باله گونه هستند. یکی از آنها فیلم «میلیون» است که هجویهای است بر نمایشهای کلیشهای تئاترها و اپراها. بالۀ پرتخیلی و گرمی است از انواع تیپها و موقعیتها که گویا از واقعیت سرچشمه میگیرند ولی در حقیقت فقط با عناصری از واقعیت به بازی شادی میپردازند. یکی از علل شهرت فیلم کار بینظیر «لازار میرسون» در طراحی دکورها و صحنۀ فیلم بود. در سال 1952، فیلم از طرف منتقدین سایت اند ساوند به عنوان یکی از ده فیلم برتر تاریخ سینما برگزیده شد. فیلم دیگرِ رنه کلر «آزادی از آن ماست»، حاصل دید چپ گرایانۀ کلر در آن سالهاست که هم
راه با طنزی اجتماعی موضعی بر ضد سلطهگری مدرن ِ ماشین دارد. دیدِ و نظریۀ فیلم علیه کار ِ از خود بیگانه است. فیلم داستان دو دوست است که یکی از زندان فرار میکند و با نامی مستعار دست به تاسیس یک فروشگاه آلات موسیقی و سپس یک کارخانه عظیم تولید گرامافون میزند. در کارخانۀ او با کارگران مانند ماشین رفتار میشود و تمامی زندگی و رفتارشان مانند بردگان تحت کنترل در میآید. کاری که در این فیلم کارگردان با تسمه نقاله مدرن کارخانه انجام میدهد مشابه است با همان کاری که زندانیان در زندان انجام میدهند. بعد از مدتی سروکله دوست دیگر که دوران محکومیتش به پایان رسیده پیدا میشود و بدون اینکه بداند مالک کارخانه دوستش است به عنوان یک کارگر در کارخانۀ او مشغول به کار میشود. لحن فیلم کمدی و آوازگونه است و چیزی که به فیلم لحنی انسانی می دهد، دوستی بین دو زندانی سابق در پایان فیلم است که نشان دهندۀ پیروزی بر همۀ وسوسههای سازشکاری با شرایط محیط است. صحنۀ پایانی فیلم که دو دوست را درحال قدم زدن در جادهای روبه افق نشان میدهد، کلیشهای شد که در فیلمهای دیگران، ازجمله فیلمهای «چارلی چاپلین» بارها تکرار شد. سکانس خندهدار تسمه نقاله نیز بعدها الهامبخش چاپلین در فیلم «عصر جدید» (1935) گردید و باعث شد موسسه تولیدی فیلمی که متعلق به «کلر» بود تلاش کند چاپلین را به دادگاه بکشاند. ولی خود «کلر» کوتاه آمد. فیلم برنده جایزه خندهدارترین فیلم از نخستین جشنواره فیلم ونیز شد.
«ژان رنوار» نیز نخستین فیلم ِ ناطق خود را با داستانی سیاه و تلخ تحت عنوان «ماده سگ» ساخت. رنوار برخلاف کلر که طنزپرداز و فانتزیگرا بود، به شدت رئالیست بود. فیلمهای رنوار تنها نمایشگر تعهد اجتماعی او نیستند، بلکه نگاهی به روابط اجتماعی دارند. ژان رنوار که فرزند «اگوست رنوار» نقاش معروف امپرسیونیست بود در ابتدا میخواست به کار با سرامیک بپردازد ولی تحت تاثیر «چاپلین» و «ماژوخین» و در دوستی با «آلبرتو کاوالکانتی» به سینما روی آورد و در فیلمهای صامتش سعی کرد آرمانهای امپرسیونیستها را در تکنیک داستان و تصاویر فیلم پیاده کند، ولی با همین فیلم ِ «ماده سگ» رویکرد جدی اجتماعی خود را نیز بنا نهاد که شالودۀ آن درامی تلخ و بدبینانه از درام زندگیهای کوچک است. این گونه فیلمها ، بعدها فیلمهای سیاه خوانده شدند.
|
|
0.00/5 (0 امتياز دهنده)
|

نظر خود را بنویسید