مرد مرده
مرد مرده
شهرزاد ایران نژاد
قرن نوزده، امریکای شمالی، شهر دور افتادۀ «ماشین»، آخر خط- مرد جوان تازه واردی طی حادثه ای گلوله می خورد... او یا در همین نقطه مرده است یا طی چهار پنجم ادامۀ فیلم مشغول مردن است. : اگر برای مرد مردۀ جارموش پیرنگی بتوان متصور شد چیزی بیش از این نیست. این فیلم برساخته ای ناممکن از حجم عظیمی جزئیات و ارجاعات در هم تنیده است. جزئیات و ارجاعاتی که شاید در نظر اول تمایل داشته باشیم با زدن این برچسب که "به هر حال این ها همه حاصل سر و کله زدن جارموش با یک سری دلمشغولی های جذاب شخصی هستند" از ذهن مرخصشان کنیم. اما در سطحی دیگر به نظر می آید جارموش این بار، به شکلی که سابقه ای در هیچ یک از فیلم
هایش پیش از این نداشته است، سعی در رساندن پیامی منسجم دارد –دادخواهیِ مرد بومی، عذرخواهیِ مرد سفید، آرزوی مکافاتِ خواسته یا ناخواستۀ او، شاید مکافاتی واقعی ...؟ اذعان می کنم که پیام واضح نیست.
حضور شخصیت های رنگارنگ در حاشیۀ فیلم، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، با جبران شخصیت اولی که مرده ای متحرک است، منجر به حفظ ضرباهنگی معقول برای فیلم شده است. تصویربرداری و موسیقی متن به صورتی بی نظیر روایتی را که مشخص نیست مقصودش کجاست همراهی می کنند و به جلو می رانند. موزیک تنُک و گاه حتی تک نتی نیل یانگ چنان تاثیری ایجاد می کند که بسیاری از صحنه ها بدون همان تک نوای همراهی کننده اش قابل تصور نیست.
مرد جوانِ روایتِ جارموش سوار بر قطاری به سمت «ماشین» می رود. در مورد تک تک اجزای فیلم تمایل وسواس گونه ای ممکن است در جهت نمادین دیدن آنها در کار باشد، تمایلی که الزاماً همیشه به نتیجه ای قابل فهم نخواهد رسید. برای مثال در مورد صحنه های ابتدایی فیلم بازی های بصری جذاب رابی مولر با تصاویر سیاه سفید از نماهایی پر از چرخدنده و دود به تنهایی بهانه ای کافی برای شروع فیلم به آن شکل به نظر می رسد. اولین روز مرد جوانِ روایتمان در شهر ماشین به تفنگ بازی ای ختم می شود که حاصلش دو جسد و نیم است. آن نیم جسد را سرخپوست دوره گردی با خود از شهر خارج می کند. انگیزۀ ابتدایی او هیچگاه مشخص نمی شود، که با توجه به برخوردهای او با «مرد سفید احمق» کاملا
سؤال برانگیز است. پس از چند شبه مکالمۀ کوتاه، که بیشتر شبیه مشاعرۀ یک طرفۀ سرخپوست با اجنۀ جنگل است، مرد جوان خود را «ویلیام بلیک» معرفی می کند. نام او را پیش از این شنیده ایم، اما مرد سرخپوست است که به این نام معنا می دهد، مرد سرخپوست است که با این نام مرد جوان را به رسمیت می شناسد و به او شخصیت می دهد: "تو یک شاعری... و یک نقاشی... و حالا، ویلیام بلیک، تو کشندۀ مرد سفیدی" و بعدتر: "این اسلحه جای زبان تو را خواهد گرفت و شعر تو با خون نوشته خواهد شد." مرد جوانِ روایت جارموش اعتراضی نمی کند، او حالا «کسی» است، هرچند که کسی دیگر. نام «ویلیام بلیک» گذرنامۀ او می شود به سرزمین مردمان بومی؛ او به آئین مرد بومی می تواند بمیرد. وجود «ویلیام بلیک» ها در تاریخ مرد سفید انگار کورسوی امیدی است برای رستگاری او. تجسم بلیک شاعر در تنِ مردۀ بلیکِ حسابدار مکافات از مرد سفید خواهد کشید.
مرد سرخپوست نمونه ای ارتدوکس از سرخپوستی نیست که بر پردۀ نقره ای تصویر می شود. او هم قربانی تعصبات قومی قبیلۀ پدر و مادرش بوده است و هم قربانی وضعیت ایجاد شده به واسطۀ حضور مرد سفید در سرزمین پدرانش. مردمِ خودش او را «او که بلند سخن می گوید اما هیچ نمی گوید» نامیده اند... خودش ترجیح می دهد «هیچکس» صدایش کنند. علیرغم توصیۀ ابتدای فیلم او با مردی مرده همسفر می شود.
طی مکالمۀ پیش از رفتن بلیک به سمت جمع عجیبِ سالی، جرجِ گنده و بِنمونت در کنار آتش در می یابیم که انگار او «هیچکس» را به عنوان مرشدش پذیرفته است. بعدتر، پس از مراسم «پیوتی»، «هیچکس» ویلیام بلیک را به رسم پدرانش برای گذر از آئین تشرف گرسنه و تشنه رها میکند. وقایع بعدی نشان می دهند که او در انتخابش اشتباه نکرده است. بیل بلیک گویی برای اولین بار درخت ها را می بیند، شروع به سرودن شعر با تفنگ و خون می کند، بی تفاوت از کنار اجساد مردان سفید که با تیر سرخپوستان کشته شده اند می گذرد و اما به سوگ آهوبچه ای می نشیند که با فلز مرد سفید کشته شده است. مکالمۀ مرشد و مرید پس از به هم پیوستن دوباره اما زنگی جدید دارد. بیل بلیک از جایگاهی هم ارز با «هیچکس» حرف می زند- تشرف کامل شده است. او آماده است تا از آینۀ آب عبور کند
|
|
3.00/5 (1 امتياز دهنده)
|

نظر خود را بنویسید