شب روی زمین


شب روی زمین

شهرزاد ایران نژاد

لوس آنجلس- 7 و 7 دقیقه- دم غروب دخترک رانندۀ قلدری استعدادیابی آراسته را در فرودگاه سوار می کند و در انتهای راه پیشنهاد وسوسه انگیز سوپر استار شدن را از جانب او به راحتی رد می کند.Copy_of_2__3_.jpg
نیویورک- 10 و 7 دقیقه- مسافر تاکسی ای مجبور می شود خودش تاکسی را به مقصد براند، چون راننده که تازه از اروپای شرقی آمده است درست و حسابی رانندگی نمی داند.
پاریس- 4 و 7 دقیقه- راننده ای اهل ساحل عاج مسافرانِ افریقایی مستش را از ماشین بیرون می اندازد، کمی بعدتر دختر نابینای جذابی را سوار می کند.
رم- 4 و 7 دقیقه- راننده ای بی ملاحظه به ناگاه تصمیم می گیرد شیطنت های غریب جنسی اش را برای مسافر کشیش اش که در صندلی عقب در حال سکته کردن است با جزئیات اعتراف کند.
هلسینکی- 5 و 7 دقیقه- نزدیک طلوع بین راننده ای رقیق القلب و مسافرانش انگار مسابقه ای در جریان است: چه کسی داستان دردناک تری برای گفتن دارد؟
...
دوربین جارموش تماشاگر را در 5 اپیزود به تماشای ماجراهایی میبرد که دقیقاً همزمان، در یک برش زمانی، اما طبیعتاً در زمان های مکانیِ متفاوت، از دم غروب تا دم طلوع، در حال وقوع اند- ایدۀ فرمیِ فیلم کاملا جذاب است و این انتظار را در تماشاگر ایجاد می کند که قصد حسابگرانه ای پشت این فرم انتخاب شده برای فیلم پنهان باشد.
تلاش تماشاگر بیهوده است... بله، تمام اپیزود ها در یک شب رخ می دهند. و بله، همه در یک تاکسی اتفاق می افتند.  و بله، در تمام آنها فضای شهری مانند شخصیتی همسنگ دیگر شخصیت های داستان حضور دارد. و بله، انگار فضای درون هر تاکسی دنیایی برساخته توسط کارگردان در تلاش برای روایت معمولی ترین وجوهِ روزمره ترین اوقاتِ ساده ترینِ آدمها ست. و بله، مثل تمام دیگر آثار کارگردان، حضور «نگاه خارجی»، نقش موسیقی و دغدغۀ زبان به سادگی در تمام اپیزودها مشهود اند... و باز هم بله، کارگردان گاه به گاه –حتی به نظر زورکی- سعی کرده با گنجاندن ارجاعاتی بین اپیزود های مختلف توهمی از پیوستگی ایجاد کند؛ مثل تشبیه رانندۀ عینک آفتابی به چشمِ اپیزود رُم به کوری که بینا میشود بعد از بازیِ چندباره با واژۀ نابینایی در اپیزودِ پاریس.
هیچ ارادۀ حسابگرانۀ غریبی مسئول کنار هم قرار گرفتن این پنج روایت به دنبال هم نیست. حتی شاید این داستان ها، در حالت ایده آل و به فرض اینکه از اساس شرایط ساخته شدنشان گونه ای دیگر بود، نباید به این شکل کنار هم ردیف می شدند. قصۀ چراییِ ساخت این فیلم این گونه است: جارموش بعد از اینکه موفق به اجرای پروژۀ سینمایی دیگری نمی شود، و برای مبارزه با سرخوردگی احتمالی از این اتفاق، به فکر پروژه ای با همکاری افرادی که همیشه کار با ایشان را دوست داشته می افتد و این گونه شب روی زمین کلید می خورد. ادامۀ سیر فکری جارموش را با توجه به روش همیشگی اش «ساختن از جزء به کل»، تا رسیدن به فرم اتصال اپیزودها، می توان حدس زد.Copy of 1 (3)_1.jpg
هر یک از داستان ها را باید بتوان به روشِ ادعاییِ خود جارموش «چشم چرانانه دید زد» و مزمزه کرد، اما اختلاف ضرباهنگِ اپیزودها باعث صدمه دیدن توجه تماشاگر به هر یک از اپیزودها به تنهایی شده است. واضح است که در اپیزودِ رُم جارموش، هیجان زده از کشفِ بنینی و مشتاقِ همکاری با او، به او اجازه داده تا با هر گونه بداهه سرایی طنز شخصی و  برون گرای خودش را، که جنسی کاملا متفاوت از جارموش دارد، با خود به این اپیزود بیاورد و آن را کاملاً از آن خود کند. حاصل کار مطمئناً بسیار جذاب است؛ اما اپیزودِ هلسینکی با آن جنس طنز ظریف و خاموشش بعد از این اپیزود رنگارنگ و پر سر و صدا «حرام شده است».
هر یک از اپیزودهای شب روی زمین به تنهایی هر دوستدار جارموش را راضی می کند. مشابه پروژۀ شخصیِ دیگر جارموش، قهوه و سیگار، شاید باید توصیه ای ایمنی کرد: از مصرف تمام اپیزودها با هم بپرهیزید!



3.00/5 (1 امتياز دهنده)
نوشته شده توسط : مدیر سایت | تاریخ : ۱۴ تير ۱۳۸۹ | تعداد بازدید این مطلب : 383 | چاپ این نوشته

نظر خود را بنویسید

    نظرات
نام
ایمیل
وب سایت
کد امنیتی