1924: ناتورایسم، نازیسم و آوانگاردیسم
شهرام عطایی
نخستین تولید پرهزینه کمپانی «فاکس» فیلم «اسب آهنین» ساخته «جان فورد» بود که داستان حماسی برپایی نخستین خطوط راهآهن درامریکاست. فورد مجبور شد تا یک شهرک در ایالت نوادا را بازسازی کند و چندین کیلومتر ریل راهآهن بکشد تا ماجرای رقابت دو شرکت بزرگ ریلگذاری «یونیون پاسفیک» و «سنترال پاسفیک» را واقعیترجلوه دهد. نماهایی از سایههای اسب سواران در پس زمینه آسمان پراز ابر، که بعدها از شاخصهای آثار فورد به شمار میآمدند، نخستین بار در این فیلم خلق شد.
اما شاخصترین اثر پرهزینه امریکایی در این سال و تمامی سالها تا آن زمان فیلم «دزد بغداد» بود به کارگردانی «رائول والش» که متخصص فیلمهای حادثهای و قهرمانی بود. فیلم را «داگلاس فربنکس» تهیه کرد و در آن بازی نیز کرد. فرنبکس که در 1919 با همکاری چاپلین و گریفیث کمپانی «یونایتد آرتیستز» را بنیان گذاشته بود، این بار از طریق کمپانی فیلمسازی شخصیاش یعنی «داگلاس فرنبکس پیکچرز» تمامی سعی خود را کرد تا یک گروه عظیم و خلاق را گرد هم آورد تا این فیلم باشکوه را بسازد. از جمله برای دکورهای با شکوه این فیلم از وجود طراح بزرگ دکور و صحنه به نام «ویلیام کامرون منزیس» سود جست که بعدها طراحی صحنه فیلم معظم «بربادرفته» را در کارنامه خود ثبت کرد. فرنبکس همچنین کلیه حقوق فیلم «مرگ خسته» ساخته «فریتس لانگ» (1921) را نیز در اختیار گرفت تا اساسا در مورد چگونگی ساخت فیلمهای فانتزی تحقیق کند و به واقع او با تولید این فیلم بیش از هرچیز راهی را برای ساخت فیلمهای حادثهای- قهرمانی- تخیلی به سبک امریکایی گشود که همه چیز آن به رنگ ِپسند ِ عامه امریکایی از زندگی و سرگرمی در میآمد (برخلاف سینمای آلمان دوره صامت که میکوشید مدرنیسم هنرهای معماری و تجسمی را با شیوههای روایتی پیوند دهد).
«باسترکیتون» با دو فیلم موفق «شرلوک جونیور» و «دریانورد» در این سال توانست جایگاه خود را به عنوان یک بازیگر- کارگردان، آن هم در سن 29 سالگی و در اوج نبوغ هنریاش تثبیت کند. یکی از جادوییترین لحظات تاریخ سینما در صحنه پایانی «شرلوک جونیور» جایی است که «باسترکیتون» پا به پرده سینما میگذارد. فکر درخشان این صحنه بعدها مشوق «وودی آلن» برای ساختن فیلم «رز ارغوانی قاهره» شد.
«ویکتور شوستروم» در امریکا فیلم «کسی که سیلی میخورد» را میسازد که همچنان حال و هوای فیلمهای سوئدی و درون مایه تکرار شونده کارهای او را دارد: عامل سرنوشت به عنوان سرچشمه تعارضات دراماتیک.
«پت سالیون» با نقاشی متحرک «فلیکس فیلم میسازد» در این سال به محبوبیت این شخصیت کارتونی میافزاید. در واقع «فلیکس» شخصیت گربهای است که از سال 1914 پا به عرصه گذاشت و پیشگام حیواناتی به شمار میآمد که در فیلم های نقاشی متحرک روی دوپا راه میرفتند.
«فردریش ویلهلم مورناو» با فیلم «حقیرترین مرد» با ترکیب ناتورالیسم و اکسپرسیونیسم، سبک ویژه خود را استحکام میبخشد. بالا رفتن سطح هزینههای زندگی و بیکاری وسیع در آلمان موجب شد که فیلمهای ناتورالیستی سخت طرفدار پیدا کنند. این فیلم را میتوان نمایشگر کمال سینمای کلاسیک آلمان دانست. «مورناو» یک تراژدی آلمانی با داستان فیلمش توصیف میکند: نگهبان ِ پیر ِ یک هتل را به دربانی ِ توالت تنزل مقام میدهند.
«فریتس لانگ» با فیلم «نیبلونگها» توانست باشکوهترین فیلم تاریخ سینمای آلمان - و شاید تاریخ سینمای صامت- را خلق کند. فیلم افسانهی حماسی قوم توتن، یکی از اقوام باستانی آلمان، را بازگو میکند و در اصل شامل دوفیلم است:
قسمت اول: «مرگ زیگفرید» و قسمت دوم: «انتقام کریمهیلد». پیش از آن «ریچارد واگنر» در سال 1853حماسه نیبلونگها را در یک مجموعه چهارگانهی اپرا به موسیقی درآورده بود. این فیلم نیز همچون بسیاری دیگر از فیلمهای لانگ فیلمی است در باره سرنوشت. سرنوشتی که انسانها گرفتارش هستند یا خود را گرفتارش میکنند.
نویسندگان و منتقدان زیادی یک صدا به نزدیکیهای این فیلم با نازیسم اشاره کردند که در واقع بسیاری از مفاهیمهای اساسی و اصلی نازیسم در آنها وجود دارد: تجلیل از قوم و نژادی خاص، تهمت زدن به غیرآلمانی، همهچیز به اراده «پیشوا» و مرگ قهرمانانه. سناریوی فیلم که نوشته همسر لانگ یعنی «تئافون هاربو» است، نزدیکی بسیاری به بیانیههای حزب ناسیونال سوسیالیست دارد، چرا که هاربو بعدها عضوی وفادار برای حزب نازی هیتلر شد.
در فرانسه «رنه کلر» فیلم «آنتراکت» را در بحبوحه جنبش آوانگارد میسازد. فیلم اثری است که از هرگونه محتوا به دور است و مجموعهای است از تصاویری بیربط و نامعقول از پاریس. آنتراکت همانگونه که از اسمش پیداست قرار بود به عنوان یک میانپرده در میان دو پرده از نمایش بالهای سوئدی، ساخته شاعر و نقاش بزرگی به نام «فرانسیس پیکابیا» که از بنیانگذاران دادائیسم بود، به نمایش دربیاید. فیلم نوعی به مبارزه طلبیدن بیش از حد تماشاگر و تمسخر اشکال گوناگون تولید فیلمهای عادی بود. علاوه بر سخره گرفتن عادات طبقه بورژوا به تصویر کشیدن کاریکاتورگونه تیپهای محلی و بومی نیز بود.
در ادامه موج آوانگاردیسم در فرانسه، «دیمتری کیرسانوف» روسیالاصل، فیلم «منیل مونتان» را با مایههایی قوی و پررنگ از فمینیسم خلق میکند که داستانی بدون خط روایی مشخص دارد.
از سال 1913 روزنامه نیویورک تایمز بخش قابل توجهی از فیلمهای اکران شده در نیویورک را مرور و نقد کرد. از 1924 نیز فهرستی از ده فیلم منتخب همان سال را منتشر کرد که در اوایل این فهرست فقط شامل فیلمهای امریکایی میشد. از معروفترین فیلمهای دهگانه برتر این سال میتوان به «آبراهام لینکلن» (فیلیپ روزن)، «دزد بغداد» (رائول ولش)، «کسی که سیلی میخورد» (شوستروم)، «محفل ازدواج» (ارنست لوبیچ) و «آیا زندگی شگفتانگیز نیست؟» (گریفیث) اشاره کرد.
|
|
5.00/5 (2 امتياز دهنده)
|

نظر خود را بنویسید