نوستالگیا: مادر، عشق، خانه، غم غربت ...


گردآوری* و تالیف: پروانه ستاری

 

 

مادر

 

در نوستالگیا یکی پنداشتن مادر را با طبیعت که در آینه هم مطرح شده بود، بازمی یابیم. در آغاز فیلم اوجنیا به کلیسا وارد می شود و از راهبی می شنود که زنان نازا مراسم نیایش را در برابر مجسمه ی مریم مقدس اجرا خواهند کرد. زنان می آیند و در نور صدها شمع یکی شان ردای مریم را کنار می زند. از سینه ی مریم ده ها پرنده ی کوچک پرواز می کنند. اوجنیا از راهب می پرسد که چرا فقط زنان در این مراسم شرکت دارند و می شنود که تنها آنان برای دگرگونی بسنده اند. چنان که مریم برای معجزه ی ورود عیسی به جهان بسنده بود. دوربین بیش از نیم دقیقه روی تصویر "مادونا"ی پیرو دلا فرانچسکا متوقف می شود و ما در این مدت فقط صدای پرندگان را می شنویم.

 

نوستالگیا با تصویری از گرچاکف که با سگ خود کنار آبگیری نشسته اند، و داچا از دور دیده می شود، به پایان می رسد. ترانه ی غمگین روسی را باز می شنویم و تصویر ثابت در حالی محو می شود که واژه هایی ظاهر شده اند: " به خاطره ی مادرم".

 

 

عشق

 

نوستالگیا چنان که تارکوفسکی چندبار گفت، فیلم عاشقانه ی اوست. در گام نخست عشق آندری گرچاکف به زادگاه، خاک و خانواده اش. دشوار بتوان گفت که این فیلم شرح عشق به زنی بیگانه در دیاری غریب است. زنی که او را نمی شناسد اما دوستش دارد. آشکارا گرچاکف رابطه با اوجنیا را جدی نمی گیرد. اوجنیا هم شاید به او توجه داشته باشد، اما استقلال خویش را حفظ می کند. او گدایی محبت نمی کند، بلکه آزادانه دلبستگی اش را بیان می کند. گرچاکف هیچ راهی برای نزدیکی به اوجنیا باز نمی گذارد. کوشش او در فهم فرهنگ روسی را به سخره می گیرد، هرچند که دست آخر می پذیرد که خودش هم از دانته، پترارک و ایتالیا چیزی نمی داند و بعد حکم می دهد که یگانه راه ممکن در ارتباط میان آن ها این می بود که مرزها از میان برداشته شوند. عشق اوجنیا به گرچاکف می توانست راه رهایی گرچاکف باشد، اما او آن را کشف نمی کند. او دیگر جهان را پس می زند، و توانایی کشیدن بار عشقی تازه را ندارد.

 

دقت به شخصیت اوجنیا نکته ای را پیش می کشد. به گمان برخی از ناقدان نگاه تارکوفسکی به او، و در واقع به زنان آثارش، مردسالارانه بود. اوجنیا به عنوان زنی مستقل از آندری گورچاکف مطرح نیست. نه فقط برای گرچاکف، بل برای آندری تارکوفسکی. اوجنیا زنی است که از نظر سینماگر باید حسرت مادرشدن داشته باشد تا بدل به زنی کامل شود.

 

 

خانه

 

آندری گرچاکف در نوستالگیا می گوید که باید همه ی مرزها را از میان برداشت. او می خواهد همه ی جهان را خانه و پناهگاه کند. اوجنیا به او پاسخ نمی دهد، اما به خوبی مرزهای راستین را می شناسد...

 

داچای گرچاکف در جهان یکی است. زیرا دردها و مصیبت هایی که آن را ساخته اند یکه و تکرار ناشدنی هستند. این دردهایی است که داستایفسکی می گفت برای فهم شان باید روس باشی.

 

خانه ی دومنیکو میان دو دنیای مادی و معنوی قرار دارد. ویرانه ایست که از سقف آن آب می چکد و کف آن  ابگیرهای کوچکی دیده می شود. نوری مرموز از سقف به درون می تابد. از میان پنجره ها و گلبرگ های سبز نوری مرموز به پرده های توری روسی می ریزد. خانه، انگار که نیست. دومنیکو به فکر می رود و می گرید. خاطره ی جدایی پسرش از خانه را به یاد می آورد. پسرک پس از سال ها زندگی در اتاق نمور، نمناک و بی نور، اکنون به جهان می نگرد و کی پرسد:"آیا این پایان دنیاست؟"

 

 

غم غربت

 

روس ها همواره در چنگال استبداد سیاسی گرفتار بودند. مبارزان سیاسی و فکری علیه این استبداد گاه ناچار به فرار از روسیه می شدند. انبوهی از بزرگترین چهره های فرهنگی روس به ناگزیر سال هایی طولانی دور از میهن خود به سر بردند. روسیه ی سده ی بیستم در چنگال استبداد لنین، استالین و جانشین های آنان بسیاری از بزرگان خود را به خارج از روسیه فرستاد: ولادیمیر ناباکف، ایگور استراوینسکی، سرگی راخمانینف، واسیلی کاندینسکی، الکساندر شولژنیتسین و...یکی هم آندری تارکوفسکی.

 

خانه ی آندری گورچاکف در نوستالگیا یاداور داچا در آینه است. گرچاکف بارها در خیال به خانه باز می گردد. یاد خانه برای او یاد روسیه است. اوازی غمناک در شروع و پایان فیلم می شنویم. ترانه ای روسی.

 

تارکوفسکی درباره نوستالگیا می گوید:" می خواستم فیلمی بسازم درباره ی غم غربت روس ها. غمی ویژه ی روس ها وقتی به اجبار از زادگاه خود را دور می مانند. فیلمی درباره وابستگی روس ها به پیوند های ملی، گذشته، فرهنگ، زادگاه، خانواده و دوستانشان. وابستگی روس ها nostalghia_2.jpgبه گونه ایست که همه ی عمر با خود به همراه دارند. جدا از این که سرنوشت به کجا می فرستدشان. روس ها به سختی می توانند خود را با شیوه ی تازه ی زندگی هم خوان کنند. تاریخ مهاجرت روس، همواره در راستای اثبات این حکم غربیان بوده:"روس ها مهاجران بدی هستند. همه با ناتوانی اندوه بار روس ها در همراهی با محیط جدید آشنایند."

 

آندری گرچاکف (از زبان دل تارکوفسکی) می گوید:"آخر هیچکس درد یک روس را بیرون از روسیه نخواهد شناخت."

 

تارکوفسکی خود می گوید:" نوستالگیا بیان آن حسی است که به گونه ای ژرف در من خانه کرده و تا کنون آن را چنین نیرومند نیافته بودم. غم غربت برای ما روس ها، برخلاف شما ایتالیایی ها، احساسی ارام و دلپذیر نیست. بل گونه ای بیماری مرگ آور است. دردی است جانکاه که از محرومیت، از کف دادن یا جدایی فراتر می رود. بیمار به دلیل تحمل دردی مشترک به دیگران نزدیک نمی شود. نوستالگیا گونه ای بیماری است که نیروی جان را می فرساید. توان کار کردن و لذت بردن از زندگی را از بین می برد."

 

آندری گورچاکف در پی حقیقت است. نخستین مانع او فرهنگ بیگانه است. سرانجام او پاره ای از خود را در دومنیکو بازمی یابد که او هم در وطن خویش غریب است. اما شناخت دومنیکو چنان که در آغاز به نظر می رسید ساده نیست:"نوستالگیا فیلمی است درباره ی ناممکن بودن زندگی آدم ها با هم، آن جا که شناخت دیگر ممکن نیست. فیلمی است درباره پرسمان هایی که از ضرورت شناخت کسی دیگر بر می آیند. آشنایی اولیه با کسی شاید آسان به نظر آید، اما به دست آوردن فهمی ژرف از او دشوارترین کارهاست. آن سویه ی فیلم که در آغاز از نظر دور می ماند ناممکن بودن مبادلات فرهنگی، و دشواری دسترسی به فرهنگ راستین ملتی دیگر است. ما روس ها می گوییم دانته و پترارک را می شناسیم و شما ایتالیایی ها ادعای شناخت پوشکین را دارید. آیا به راستی این ادعا های ما درست است؟"

 

 

نوستالگیا

 

کارگردان: آندری تارکوفسکی

 

فیلمنامه: آندری تارکوفسکی، تونینو گوئرا

 

فیلمبردار: جوزپه لانچی

 

تدوین: ارمینیا مارانی، آمدئو سالفا

 

بازیگران:

 

اولگ یانکوفسکی

 

ارلاند یوزفسون

 

پاتریزیا تره نو

 

دلیا بوکاردو

 

محصول 1983

 

ایتالیا

 

 

* مطالب این نوشته از کتاب امید بازیافته، سینمای آندری تارکوفسکی، نوشته ی بابک احمدی نقل شده است.

 

 



5.00/5 (1 امتياز دهنده)
نوشته شده توسط : مدیر سایت | تاریخ : ۰۵ شهريور ۱۳۸۸ | تعداد بازدید این مطلب : 324 | چاپ این نوشته

نظر خود را بنویسید

    نظرات
نام
ایمیل
وب سایت
کد امنیتی