جهانمند شدن کیدین


نگاهی به فیلم Synecdoche New York

فرزانه راجی

معنای اسم  ِ فیلم مجاز مرسل است.  یک صنعت ادبی. این را راجر ابرت کشف کرده است.  ابرت ابتدا تصور می‌کند کهSynecdoche  نام جایی در نیویورک است اما بعد کشف می‌کند که این لغت به معنای مجاز مرسل و یک صنعت ادبی است. ازجزء به کل رفتن و از کل به جزء رفتن. مثال هم می‌زند: زمانی که می‌گوئیم پادشاه تاج و تختش را از  دست داد، و منظورمان حکومتش است، از جزء به کل می‌رویم و زمانی که می‌گوئیم برای فلان چیز باید به خانه خبر دهم، یعنی به افراد خانه، از کل به جزء می‌رویم. 

با ارجاع به اسم فیلم معتقدم که فیلم رابطه‌ی کیدن(فیلیپ سیمور هافمن) کارگردان بود با جهان و جهان با او. اوجزئی در جهان بود و جهان کلی برای او. او رابطه‌اش با جهان را می‌ساخت و هم زمان جهان خودش را.  به قول هایدگر در-جهان- بودن خود رامی‌ساخت.  دازاین خود را.  جهان‌های خود رامی‌ساخت و تمام فیلم به واقع مادیت یافتن یا تصویر شدن ذهنیت کیدن بود. چه در جهان به عنوان کل و چه در صحنه‌ی تاتر به عنوان یک مجاز.  صحنه‌ی تاتری که مدام بزرگ و بزرگترش می‌کرد تا جهان خودش یعنی زندگی خودش را دربربگیرد و آن تاتر یا زندگیش را کم‌کم آنقدر بزرگ می‌کند که جهان را در بربگیرد. 

فیلم دچار سرگیجه‌ام کرد. در لحظاتی از فیلم احساس می‌کردم دیگر نمی‌توانم تشخیص دهم کدام شخصیت اصیل است و کدام جعلی.  مثل تبلور و تجلی خود در جهان، تجلی فرد در جهان.  مثل تجلی هرکدام از ما در جهان.  ما در هرلحظه و در هر موقعیت می‌توانیم «دازاین» باشبم و یا به «داس‌من» سقوط کنیم. می‌توانیم خود اصیلمان باشیم ویا به قوانین و خواست دیگران- کسان تن دردهیم.  همان‌قدر که با این فلسفه سرگیجه گرفته بودم با فیلم هم دچار سرگیجه شدم. و این ساختار نمایش فیلم بود که دچار سرگیجه‌ات می‌کرد. دنیایی تودرتو.  جهان در جهان کیدن. جهان کیدن در جهان. جهان تاتر کیدن در جهان کیدن و جهان در تاتر کیدن و کیدن و تاترش در جهان و...

فیلم اما روایت جهان کیدن هم بود. روایت مردی که از لحظه‌ی اول با نیستی آغازید. از خواب برخاست، که می‌توانست تمثیلی از مرگ و رستاخیز باشد. مثل همان پاییز که آغازیدنی از نیستی است.  ساعت 7.44 صبح و ساعت 7.44باز می‌میرد. شاید روز بعد و یا شاید 30 سال بعد. کیدن هرگز از زمان درک درستی نداشت نه از زمان قراردادی ساعت، روز و سال و نه از زمان واقعی‌اش. همواره زمان‌ها را کوتاه‌تر می‌دید همانطور که زمان خودش را هم نامتناهی تصور می‌کرد. او طرح‌هایی افکنده بود که برای جهانش بزرگ‌تر و برای زمانش نامتناهی بود. برای زمان متناهی‌اش به زمانی نامتناهی نیاز داشت و برای دازاینش یا در-جهان- بودنش باید کل جهان و زمان نامتناهی را به خود اختصاص می داد. اما او مردی بود مثل همه‌ی مردها یا زن‌های دیگر، با جهان‌های بسیار، متنوع و گاه متناقض. شاید یکی دیگر از دلایل سرگیجه بیننده نشان دادن یک انسان بود با تمامی جهان‌هایش.  او به ظاهر یک کارگردان بود که جایزه‌یی بزرگ را به خاطر نبوغش برده بود و ظاهرا از قبل ِ همان جایزه بود که بقیه عمرش را در تاتری بزرگ سپری کرد. او هنرمندی خلاق بود. او همان راهی را برگزیده بود که هایدگر بهترین می‌داند: هنر.  او خلاقیت را برگزیده بود، همانی که دازاین، وجود اصیل انسان‌ها، برمی‌گزیند.  اما همه جا اصالت نداشت- مثل همه.  ویا اصالت او برای دیگران اصالت معنا نمی‌داد. نبوغ او به نظر زنش خیلی به حساب نمی‌امد، آن را به چیزی نمی‌گرفت، شاید چون او در جهان‌های دیگرش کودنی بسیار از خود نشان داده بود. آیا تمام زندگی و تلاش او برای اثبات خودش برای این زن نبود؟

می‌توان در باره‌ی فیلم ساعت‌ها و شاید روزها نوشت. اما از ذهن می‌گریزد، دچار سرگیجه و تهوعت می‌کند. مثل زندگی همه‌ی ما.

هایدگر می‌گوید انسان عصر سنتی کشف می‌کرد: هم خودش و هم جهان را. اما انسان عصر جدید به دنیا و خودش همچون ابژه نگاه می‌کند. آن را می‌سازد. جهان را تصویر می‌کند و هرگز به حقیقت دست نمی‌یابد. و کیدن می‌خواست به حقیقت، به خود واقعی‌اش دست یابد. می‌خواست تاتری بسازد تا خود واقعیش را نشان دهد. اما او هم مثل همه‌ی انسان‌های مدرن  در آرزوی یافتن خود واقعیش تمامی هستی‌اش را به قمار گذاشت.

43020800.jpg

روانشناسش از او می‌پرسد خود واقعیت چیست؟ و داستان آن پسر چهارساله رامی‌گوید که یک شاهکار نوشت و در پنج سالگی خودش را کشت. کیدن علت آن خودکشی را می‌پرسد و زن روانشناس می‌گوید تو چرا خودت را کشتی. و این خود به زعم روانشناس خود ِ دنیوی و مادی، خود- حال کیدن و یا شاید همان در- خود کیدن باشد. کیدنی که همه چیز را برای متحقق کردن خودش، خود واقعی‌اش رها کرده و به نظر روانشناسی که همواره رسالتش تطبیق دادن آدمی با شرایط است، خودکشی محسوب می‌شود.  روانشناس می‌گوید: فقط زمان حال وجود دارد. من همیشه با توام. و وقتی کیدن بدن زن روانشناس، حال را انکار ونفی می‌کند، کتاب زمان حال هم تمام می‌شود و در ِ حال به روی او بسته می‌شود. در آخرین صحنه‌ی فیلم، جایی که همه چیز سوخته و نابود شده، جایی که انسان‌ها همه مرده‌اند فقط کتاب زن روانشناس است که سالم و خوش آب و رنگ باقی مانده. زمان حال. «فقط زمان حال است که وجود دارد.»

کیدن به دنبال حقیقت است، حقیقت وجود خود یا شاید حقیقت وجود جهان. اما آیا هستی کوتاه آدمی کفاف یافتن حقیقت را می‌دهد؟ کیدن در سخنرانی‌اش برای بازیگران تاتر قبل از آغاز به کار نمایش جدید می‌گوید: «ماهمه می‌میریم. همه ما درونا اعتقاد داریم که زنده نخواهیم ماند.» اما به رغم این آگاهی طرحی در می‌افکند که با میرایی‌اش سازگار نیست. او چنان طرحی درافکنده است که  به زمانی نامتناهی نیاز دارد و  تا آخرین لحظه هنوز به طرحش می‌اندیشد وقتی که صدای درونی‌اش به او می‌گوید «بمیر!» هنوز ایده‌یی جدید دارد.  اشتباه اساسی کیدن ناتوانی‌اش در درک نیستی بود، گرچه با آن آغازیده بود. او از همان روز اول در اطرافش و دروجود خودش نزدیک شدن نیستی را می‌دید و حتی آن را به زبان می‌آورد: دارم می‌میرم، احساس می‌کنم دارم می‌میرم... و بسیاری از سکانس‌های فیلم که ما و کیدن تماشاگر و مخاطبش بودیم اشاره‌اشان به همین مرگ و نیستی بود. کارتون تلویزیون در باره‌ی ویروسی حرف می‌زند که لحظه‌به لحظه در بدنمان رشد می‌کند و همه‌ی وجودمان را در برمی‌گیرد. در تصویر و صدای تلویزیون در باره‌ی شیمی‌درمانی، ما کیدن را برصفحه‌ی تلویزیون می‌بینم. و در کارتونی دیگر مردی در حال سقوط را نشان می‌دهد و روای می‌گوید: «وقتی می‌میری دیگر چیزی وجود ندارد. تو سقوط می‌کنی، می‌میری.» اما کیدن با مرگ سرجنگ داشت. او  هرگز آن را به واقع باور نکرد. باور نکرد که خواهد مرد. او می‌خواست تاتری دیگر بسازد. شاید جهانی دیگر. کار او مصداق این نظر سارتر بود  که می‌گوید گوهر بشریت توانایی انتخاب کردن است و انتخاب ما، انتخابی برای تمام بشریت است. کیدن می‌خواست «عشق را به مردم نشان دهد. آن آبی که همه‌ی ما در آن غوطه‌وریم.» او می‌خواست با تاترش به و بازآفرینی عشق، خود و جهان را به یگانگی برساند.

او در جهان و زمان کوچکش تمام تلاشش را کرد که تمامی امکاناتش را متحقق کند. خانواده را تجربه کند، بچه‌دار شود. دختری داشته باشد. حتی لحظاتی در ذهنش به نیمه‌ی دیگر خود- به نیمه‌ی مونث خود فکر کرد. حتی به رابطه‌یی جنسی با او،  اما خیلی دور. شاید هم فقط به شکل یک امکان که هرگزمتحقق نخواهد شد.   توانست زنی را در وجودش بیدار کند. زنی که توانست به یاری او یک شب عشق بورزد و به آرامش برسد. و در آغوش زنی دیگر- مادرش جان بسپرد. که شاید تمثیلی بود از همان طبیعت که مادر است. طبیعتی که انسان مدرن از آغوشش گریخته و قصد کنترل و انقیادش را دارد. SNY3_1.jpg

کیدن می‌خواست دنیایی بسازد. و در این خواست احساس خدایی می‌کرد. او حتی در تکرارش- در دخترش- از روبرو شدن با اینکه در رگ‌هایش خون جاری است، مثل همه‌ی دیگران- به وحشت می‌افتاد.  او می‌خواست جاودانه شود، بماند. می‌خواست دنیا را در دنیای خودش بسازد. او می‌خواست جهان را ازآن خود کند. او به عنوان جزئی از جهان به کل جهان نظر داشت. درحالی که خود جهانی بود مثل تمامی آن کسانی که در خانه‌هایشان هرکدام دنیاهایی داشتند و هرکدام بازیگران دنیای خود بودند واو آن را در آخرین لحظات کشف کرد.  او هم بالاخره کشف کرد که «همه‌ی آدم‌ها عین همند. هیچکس چیز خاصی نیست. تو می‌توانی هرکسی باشی» شاید به همین دلیل است که او مدام به آدم‌های مختلف تبدیل می‌شود. «ویژگی‌هایت را از دست می‌دهی، دیگر کسی دنبالت نیست، دیگر کسی تو را نمی‌پرستد، دنبالت نیست...» «درمرگ همه یکسانند!  هیچ نیست». او در آخرین لحظات زندگیش می‌گوید:«توی همه‌ی این آپارتمان‌ها رویاهای مردم وجود داره- همه‌ی اون چیزهایی که من هیچ وقت نفهمیدم، اون حقیقت واقعیه!» بله حقیقت واقعی همه‌ی ما هستیم. ما و نه من. من کوچک و کوتاه است. «ما» می‌ماند. ما همان هستی و وجود است. همان حقیقتی که ماندگار و جاودانه است. اما این ما، این جهان ماندگار را تک تک ما می‌سازیم، با انتخاب آزادنه و آگاهانه‌ی خود جهان را دوباره و دوباره می‌سازیم. ما خود جهانیم و جهان ماست، من است، توست.

                                                                                                                10/2/88

شناسنامه فیلم:

کارگردان: چارلی کافمن

فیلم‌بردار: فردری المز

بازیگران: فیلیپ سیمور هافمن-کاترین کینو- میشل ویلیامز- سامانتا مورتون- هوب دیویس- جنیفر جیسن لی- امیلی واتسون- دایان وسیت

محصولی از امریکا

مدت: 124 دقیقع

 نامزد نخل طلای جشنواره کن

نامزد بهترین فیلم‌نامه از سوی منتقدین فیلم شیکاگو

در باره کارگردان:

چارلی کافمن متولد 19 نوامبر 1958 در نیویوریک سیتی، نیویورک ، به عنوان دانشجویی جوان کار نوشتن نمایشنامه و فیلم کوتاه را آغاز کرد. برای رفتن به دبیرستان در سال 1972 از نیوریورک به هارت‌فورد نقل مکان کرد. به عنوان یک بازیگر کمدی در نمایش‌نامه‌های مدرسه بازی می‌کرد و بعد از فارغ‌التحصیلی، در دانشگاه بوستون ثبت نام کرد اما خیلی زود برای تحصیل در رشته فیلم آن‌جا را رها کرد. در سال 1991 به لس‌آنجلس رفت و برای نوشتن کمدی موقعیت ِ «Get a Life» (1990) به کار گرفته شد. به نوشتن طرح‌های کمیک و اپیزودهای متنوعی برای تلویزیون ادامه داد. در بین کارهای موظفش، فیلم‌نامه‌ی «جان مالکویچ بودن» (1999) را نوشت، که باعث جلب توجه هالیوود و استیو گالین ِ تولید کننده شد. چارلی در خانه‌اش در کالیفرنیا، جایی که با همسر و بچه‌هایش زندگی می‌کند، کارمی‌کند....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



4.50/5 (2 امتياز دهنده)
نوشته شده توسط : مدیر سایت | تاریخ : ۱۵ تير ۱۳۸۸ | تعداد بازدید این مطلب : 270 | چاپ این نوشته

نظر خود را بنویسید

    نظرات
نام
ایمیل
وب سایت
کد امنیتی