فراموش شدگان ، پیکارسکی در سینما
تنظیم: سعید حیدری
روایات پیکارسک یکی از اجداد رمان امروزی است که در قرن شانزدهم در اسپانیا مرسوم بود و نشانه هایی از این شیوه، در آثار مارک تواین به چشم می خورد. پیکارسک مشتق از واژه ی اسپانیایی پیکار ، به معنی دغل باز و محیل و کلک زن است و پیکارسک صفتی بوده برای داستانهایی که به اعمال پیکاروها می پرداختند. عیار و معروف ترین نمونه این سبک، «دُن کیشوت» اثر«سروانتس» (1605 م) است که در این داستان معروف، مردی مخبِّط هنوز می خواهد با آرمان های شوالیه گری- که دیگر در زمان او منسوخ شده است – زندگی کند. در دن کیشوت توهّم و واقعیت به نحو استادانه ای در مقابل یکدیگر نمود شده است . به هر حال دُن کیشوت را از مهم ترین الگوهای قدیم رمان امروزی دانسته اند.
زمانی که بونوئل در سال 1950 فیلم فراموش شدگان را در مکزیک ساخت بسیاری از هنرمندان و منتقدان این کشور بر او خرده گرفتند. بونوئل به زعم آنها تصویر نامطلوبی از کشورشان ارائه داده بود. فیلم به اروپا رفت، در پاریس در حلقه سورئالیست ها ،دوستان قدیمی بونوئل، نشان داده شد، اما آنجا هم نمایش اختصاصی، خالی از سو ء تفاهم نبود. بونوئل در کتاب خاطراتش می گوید که روز بعد از نمایش به دعوت «ژرژ سادول» منتقد مشهور و دوست قدیمی اش به دیدار او می رود. سادول در کمال تأسف به فیلمساز می گوید که حزب کمونیست او را از نوشتن مطلب در باره فیلمش منع کرده است. بونوئل با تعجب علت را می پرسد. سادول به دو مورد غیرقابل قبول فیلم از نظر حزب اشاره می کند: در فصلی که پشت ویترین مغازه مرد منحرف که در صدد اغفال پدرو ( شخصیت اصلی و نوجوان فیلم) است با رسیدن پلیس از صحنه می گریزد، در فصل مرکز اصلاح و تربیت بزهکاران هم فیلمساز از سرپرست دولتی این مرکز چهره ای شریف ارائه داده ( سرپرست با اعتماد به پدرو به او پول می دهد که برود برایش یک پاکت سیگار بخرد) و به نظر حزب نشان دادن چهره مثبت از پلیس و از سرپرست مزکز اصلاح و تربیت در جامعه بورژوایی یک دیدگاه انحرافی ست.
فیلمساز برآشفته از این همه تنگ نظری به دوست قدیمش اعتراض می کند، اما بی فایده است؛ از یک طرف جامعه هنری وطن دومش مکزیک او را متهم به نمایش فقر و فساد کرده اند و از طرف دیگر یاران متنفذ حزب کمونیست فرانسه او را متهم می کنند که تصویری مثبت از عمال یک دولت بورژوایی ارائه داده است، از دست سادول بیچاره هم در عین همدلی کاری ساخته نیست. خوشبختانه در شوروی یک فیلمساز معتبر و خوشنام، «پودفکی» به کمک می آید و با انتشار نقدی مثبت در روزنامه «پراودا» به غائله فیصله می دهد، حزب کمونیست فرانسه کوتاه می آید و با نقد دیگری که «اکتاو یوپاز» در ستایش از فیلم می نویسد، و با دریافت جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره کن، اقبال به فیلم بر می گردد و در مکزیک هم به آن روی خوش نشان می دهند.
دنیای پیکارسک، دنیای حاکمان جابر، کشیش های دنیادار، مال اندوزهای حریص، و دنیای طبقات فرودست، دلال ها ، دزدان، روسپیان، معلول ها، کورها، و کودکان درمانده و گرسنه است. در فراموش شدگان، بونوئل بسیاری از این عناصر را یک جا گرد هم می آورد. فیلم که تا حد امکان می کوشد خود را از قید شعارهای سیاسی و ارائه تصویرهای قراردادی آزاد کند، از موفق ترین کارهای دوره مکزیک سینماگر اسپانیایی از کار در می آید و از قضا، سخت وام دار دو رمان «لازاریلو» ی «ترمسی» و «پابلوس ال بوسکون» «که ودو» است. «پدرو»، نوجوان شخصیت اول فیلم، و «چشم درشت»، نوجوانی که پدرش او را سر راه گذاشته و به دست تقدیر رهایش کرده هر دو به فراوانی از لازاریلو و پابلس نشانه ها دارند. ولگرد های دیگر همه، گونه های اجتماعی «پیکار»هایی هستند که ریشه در جهان بینی بونوئل و درک او از طنز هستی در این دنیای منطق های وارونه و زیر و رو دارد، و آیا سورئالیسم هنر این معنا نیست؟
یک منتقد زمانی گفته بود که در اسپانیا مردم به فیلم های بونوئل همچون اثری رئال نگاه می کنند، نه سورئال. این گفته چه شوخی باشد چه جدی، ما را از تعریف امر سورئال دور نمی کند؛ هنری که منطق وارونه جهان را با وارونگی جواب می دهد، با طنز، که چگونه می توانیم به عوام فریبی ها، به دروغ ها، به ریاکاری های این جهان هر روزه جواب بدهیم، بی آن که منطق وارونه شان را در همان آینه کردارها به تماشا بگذاریم. در اینجاست که واقعیتی، بی آنکه ادعای مطلق بودن داشته باشد، از واقعیت مدعی مطلق بودن پیشی می گیرد و چنین امری میسر نمی شود مگر با پادرمیانی رویا، همان کیفیتی که مطلق اندیشان آن را بر نمی تابند و جدی اش نمی پندارند.
فیلم در پیشگفتار آغازین مثل همه داستان های پیکارسک تصریح می کند که رویدادها تمامأ بر اساس واقعیت است، و چنین هم هست (بونوئل در یادداشت هایش می گوید که چهار پنج ماه پیش از شروع کار، تنها یا همراه دکوراتور، یا دستیار دیگری برای تحقیق به زاغه های اطراف مکزیکو سیتی سرکشی می کرده)، اما جالب اینجاست که آنچه می یابد انگار سر سوزنی با نمودهای پیکارسک از قرن شانزدهم تا به زمان او در زندگی زیرزمینی این مردم در شهری که در همان پیشگفتار« مدرن و بزرگ» توصیف می شود فرقی نکرده، و سوال اساسی در لازاریلو، در دن کیشوت، و در ال بوسکون همچنان به جای خود باقی ست: آیا عدالت در این جهان امکان پذیر است؟ و بونوئل هم مثل اسلاف خود در گدشته های دور تر به این سوال پاسخی نمی دهد.
(در پیشگفتار همچنین تصریح می شود که فیلم پیدا کردن راه حل ها را به دست «نیروهای پیشرفته زمان ما» می سپارد، اما در خود فیلم، باز هم تصریح می شود که «خوشبینانه نیست»، من اکنون از میزان سهم فیلمساز، ممیزی و نفوذ افکار عمومی در تنظیم این پیشگفتار به درستی اطلاعی ندارم، ولی تا جایی که بونوئل را می شناسیم فیلمسازی ست که نشان می دهد و توضیح نمی دهد، پس اگر ضرورتی به توضیح باشد نباید فکر کنیم که او دست از شوخی های درون متن خود برداشته است).
خوشبینانه نیست، اما هوشمندانه است، و همین است که مجذوب می کند، شخصیت های فیلم فراموش شدگان هیچ کدام تک بعدی نیستند، و همین است که منتقدانِ او را، که نمی توانستند عقایدشان را بر تن این شخصیت ها کنند مأیوس می کرد. «خایبو» جوانی که از دارالتأیب گریخته به کمک رفقای سابقش از نوازنده کور دوره گرد بینوایی که به آنها اجازه نداده در روز روشن جیبش را بزنند انتقامی کور و بی رحمانه می گیرد. این فرصتی ست که تماشاگر با مرد بی دفاعی که ناجوانمردانه کتک خورده و ساز و دهلش- تنها وسیله امرار معاشش، به دست مهاجمان شکسته و تکه پاره شده ابراز همدردی کند، اما در این جهان دن کیشوت وار به زودی می بینیم که «دن کارملو» - همان مرد کور- خود دست کمی از ولگردهای بی رحم دور و برش ندارد. او از بی خانمانی چشم درشت، نو جوان رها شده به دست تقدیر سو ء استفاده می کند، با وعده غذا و جا چشم درشت عصاکش مرد کور می شود، در حالی که عملأ از غذا خبری نیست و جا هم کم و بیش همان زیر سقف آسمان است که بود.
این بلایا که بر سر چشم درشت در فراموش شدگان می آید اندک تفاوتی با مصایب لازاریلوی ترمسی ،در خدمت مرد کور دعانویس، در بخش اول داستان زندگی او ندارد. مرد کور دوره گرد که با وعده تأمین معاش لازاریلو و رضایت مادرش او را نه به نوکری بلکه به ادعای خودش به فرزندی قبول کرده در همان ابتدای راه سفر به منزله درس اول زندگی، با استفاده از غفلت کودکانه عصاکش خود، چنان سر او را به سنگ می کوبد که لازاریلو با خوش خیالی و اعتماد برای همه زندگی اش وداع می کند. در پایان همان فصل این لازاریلوست که در مقام مقابله به مثل، سر مرد کور شیاد را به ستون سنگی می کوبد و از دست او می گریزد.
انسان باش اما ساده لوح نباش! این درسی ست که پیکارها باید بیاموزند. چشم درشت هم مثل لازاریلو در خدمت نوازنده کور دوره گرد نصیبی جز آزار و گرسنگی و بازخواست و تهدید دایمی نمی برد. او پولش را سخاوتمندانه با پدرو تقسیم می کند، به « مچه» دختری که مادرش تن به مداواهای خرافی دن کارملو داده یاری می رساند، او را دوست دارد مچه هم از او حمایت می کند، و این دنیای کوچکی ست در دل دنیای بی رحم و فاسدی که آن ها را محاصره کرده است. دن کارملوی کور با پرهای سفید کبوتری که زیر تخت مادر بسته پشت عریان او را نوازش می کند و مدعی ست که با این شیوه معالجه درد زن به کبوتر منتقل می شود. مچه موظف است به عنوان دستمزد به او شیر الاغ بدهد. دن کارملو در برابر عصاکش گرسنه خود جیره اش را می نوشد و از فواید آن برای سلامتی می گوید. در صحنه ای دیگر خایبو و پدرو می کوشند از پستان خشک الاغ قطره ای شیر بدوشند، تلاش بی حاصلشان آنها را متوجه تمهید جالب چشم درشت می کند که زیر شکم الاغ دیگر دراز کشیده مستقیم از تولید به مصرف در حال نوشیدن است. این صحنه را مقایسه کنید با تمهیدی که لازاریلو برای دزدیدن چند جرعه شراب از ارباب خود می کند، جایی که به هزار مصیبت در میان دست و پای مرد کور مشکی را که او به جانش بسته سوراخ می کند و از آن می نوشد و بابتش کتک ها می خورد- اما می داند که این بهتر از مردن از گرسنگی ست. لاف و گزاف های دن کارملو در باره فواید غذایی که می خورد، غذایی که حتی اندکی از آن را هم به عصاکش خود نمی دهد، با رفتار اربابِ بعدی لازاریلو قابل مقایسه است. کشیش مال اندوز شکم پرستی که روزهای شنبه لازاریلو را به بازار می فرستد برایش کله گوسفند بخرد. لازاریلو که جیره غذایی اش در خدمت این کشیش یک پیاز برای چهار روز است، انتظار اندک نصیبی از صواب سورچرانی روزهای عبادت شنبه دارد. کشیش کله را می پزد، از مغز و چشم و بناگوش و زبان تا گوشت های زیر آرواره زیرین را می خورد و خرده استخوان های به دقت پاک کرده را به لازاریلو می دهد و می گوید: " بگیر بخور و شادی کن که امورات تو از حضرت پاپ هم بهتر است."
چگونه می توان در این شرایط انسانی مطلوب بود؟ مصایب از حد که می گذرند خنده دار هم می شوند. لازاریلو در دل خطاب به کشیش می گوید: «خدا اجرت بدهد» و بعد برای پر کردن شکمش تا روزی که موفق می شود به جای دیگری بگریزد و با دشواری های تازه دست و پنجه نرم کند، از او هم مثل ارباب قبلی، می دزدد. در فراموش شدگان هم، پدرو تلفیقی از تجربه های این یکی و تجربه های پابلس را در اثر «که ودو » در یک پس زمینه «گروتسک» به تماشا می گذارد. پدرو به رغم تمایل باطنی اش قادر نیست درستکاری پیشه کند. مادرش- که او هم تلفیقی از مادر لازاریلو و مادر پابلس است، او را به خاطر کارهای خلافش و به خاطر حشر و نشر با ولگردها و گداها دایمأ سرزنش و حتی تحقیر می کند. اما زمانی که پدرو به کار شرافتمندانه رو می آورد و شاگرد آهنگر می شود از او حمایت نمی کند. مادر پدرو خود یک قربانی ست. در چهارده سالگی این پسر را به دنیا آورده، اکنون بیوه ای زیبا و جوان است که با زمین شویی و خدمتکاری معاش خود و دو کودک خردسال را تأمین می کند. او پدرو را نمی خواهد. پدرو جوان نوبالغی ست که از همه چیز سر در می آورد، و مادر نیازهای روحی و تمایلات جسمی خودش را دارد. وفتی مأموران پلیس در پی شکایت آهنگر به جستجوی پدرو و چاقوی ربوده شده از مغازه به سراغ مادر پدرو می آیند، مادر بی آنکه دفاعی از پسرش کند از آن ها می خواهد او را به مجازات برسانند و به زندان بیندازند، در حالی که دزد واقعی چاقو، خایبو در کنارش ایستاده و با خونسردی تماشا می کند. پدرو متواری می شود و مادرش با خایبو همخوابه می شود. پدرو از سوی دیگر، سرگذشت «خولیان» را پیش رو دارد: جوانی که با کار شرافتمندانه از پدر دایم الخمر و مادرش نگهداری می کرد و توسط خایبو به اتهام واهی لو دادنش به پلیس ناجوانمردانه به قتل می رسد، سرنوشتی که در انتظار خود پدرو هم هست و او را سرانجام به شورش و خشونت کور وا می دارد. دنیای پیکارها با این مجموعه آدم ها سرتاسر تاریخ را در می نوردد. بونوئل می گوید در ساختن این اثر از سینمای نئورئالیست ایتالیا و فیلم «واکسی» ساخته «دسیکا» تأثیر گرفته است. این اشاره مسلمأ به درک سریع تر اثر در زمان خودش کمک می کند، در حالی که فراموش شدگان با یافته هایش از زیبایی شناسی روایت اجتماعی به زبان سینمایی نئورئالیسم، و ارجاع های تاریخی به ادبیات پیکارسک و تلفیق آن ها باشگردهای سورئالیستی از یک اثر صرفأ نئورئالیستی فراتر می رود .
زندگانی عصاکش ترمسی
یکی از مهم ترین رمان های پیکارسک اسپانیایی، کتاب کوچک زندگانی لازاریلوی ترمسی یا بنا به ترجمه فارسی آن زندگانی عصاکش ترمسی است، که عصر طلایی هنر رمان پیکارسک در اسپانیا را با خود آغاز کرده است.
دنیای پیکارسک دنیای زیرزمینی مردمان بی قدر و مطرود کلیسا و دربار، به دوران گذر اروپا از قرون وسطاست. نویسندگان این رمان ها عمومأ وانمود می کنند که داستانشان نوشته همان قهرمان فرودستی ست که راوی ست. و به این ترفند راه فرار در روز مبادای حضور در دادگاه های تفتیش عقاید حاضر و ناظر بر زندگی عمومی و اعمال خصوصی مردم را برای خود باقی می گذارند
دنیای پیکارها
پیکار، یا پیکارو در اسپانیای قرون چهارده تا هفدهم به پسر بچه ها یا نوجوان هایی گفته می شد که از خدمت یک ارباب به خدمت ارباب دیگری می رفتند، از ماجرایی به ماجرای دیگر، مضحک و مصیبت بار، در جهانی بی رحم که اگر هوش و ذکاوتی به کار نباشد از بخت و طالع خوش کاری ساخته نیست. لازاریلو و پابلس ال بوسکون، قهرمان یا ضد قهرمان های دو داستان مشهور از بهترین های این سبک در قرن شانزدهم و هفدهم هستند.
از نویسنده زندگانی «لازاریلو» تا به امروز اطلاعی در دست نیست. «که ودو»، نویسنده زندگانی «پابلس ال بوسکون» اما شاعر و نویسنده ای قدر یافته در تاریخ ادبیات اسپانیاست که مثل نویسنده لازاریلو و مثل سروانتس و مثل اغلب دیگر نویسندگان پیکارسک هموطنش وانمود می کرد داستانش نوشته کس دیگری ست. اما از آنجا که بیش از دیگران دلمشعول سیاست و درگیر دشمن خویی های آن شده بود قلمش برملا شد و به جرم نوشتن همین کتاب و اشعارش به زندان افتاد و سالهای پایانی عمر را در محبس به سر برد.
تاریخ انتشار زندگانی پابلس سال 1626است. در این زمان بیست و یک سال از نشر جلد اول دن کیشوت و چهل و هفت سال از نشر کتاب زندگانی لازاریلو گذشته است. ویژگی مشترک هز سه این کتاب ها آشنایی عمیق نویسندگانشان به علوم، فلسفه، تاریخ ادیان، و دانش وسیع شان از فرهنگ مشرق زمین، یونان و رم باستان است. سروانتس و که ودو شاعر و نویسنده اند، نویسنده ناشناس زندگانی لازاریلو هم قطعأ چنین است و این کتاب کوچک احتمالأ تنها اثرش نبوده است.
رمان پیکارسک به سرعت در اروپای قرن هیجدهم رواج یافت. نویسندگان در فرانسه، آلمان، ایتالیا، و کشورهای سفلی با خواندن ترجمه های دن کیشوت و دیگر آثار پیکارسک اسپانیایی سبک تازه را عرصه ای برای هنر نمایی و تحول شیوه های داستان نویسی از قالب رمانس به دنیای وسیع تر و چند صدایی هنر رمان یافتند. در فرانسه «ژیل بلاس» اثر «لوساژ» بین سال های 1700 تا 1730 آغازگر رمان پیکارسک غیر اسپانیایی زبان شد. در انگلستان دانیل دفو با رابینسون کروزوئه(1719) و مال فلاندر(1722) نخستین نویسنده ای شد که به این سبک تازه خوش آمد گفت. «هنری فیلدنیگ» با قریحه و طنز اجتماعی و سیاسی مخصوص خودش در ماجراهای جوزف اندروز( 1742) و در تام جونز(1749) به شیوه پیکارسک در هنر داستان نویسی این کشور، شور دیگری انداخت. «ارنس استرن» ایرلندی با تریسترام شندی(1759) زیر تأثیر رابله و سروانتس در نوبت خود شاهکاری آفرید که بازتابش در رمان مدرن قرن بیستم در آثار «جویس» و «ویرجینیا وولف» و بسیاری از دیگر نوآوران این قرن نشان از دستاوردهایی دارد که در قرن نوزدهم بنفع پرورش دادن شاخه های دیگری از درخت بارور داستان ها موقتأ کنار گذاشته شده بود. در قرن نوزدهم نهضت های رمانتیک و نئوکلاسیک در هنر رمان غالبأ دیگر با با روشهای آزاد داستان گویی که تبلور آن را در آثار رابله و سروانتس و جانشین بلافصلشان استرن می بینیم کاری ندارند. با این همه رمان پیکارسک یکسره کنار گذاشته نمی شود. «الیور تویست» اثر «دیکنز»، و «تام سایر» و «هکلبری فین» دو رمان مهم «مارک تواین» که پیکارسک را به امریکا می برند از برجسته ترین نمونه های این سبک در قرن نوزدهم هستند. با این حال تاریخ رمان اروپا در قرن نوزدهم در دست روح تراژیک و رمانتیک زمانه است.
اما بسیاری از دستاورد های رمان مدرن قرن بیستم و از قضا بیشر همان دستاورد های برآمده از سنت دیگر: بی انسجامی های ظاهری نوع رمان دن کیشوت و پیکارها را نوید می دهد که مورد استفاده نویسندگان مدرن نسل های بعدی قرار گرفت.
گروتسک
گروتسک در ادبیات امری واقعی اما نا آشناست.
گروتسک جمع احساسات متضاد و متناقض است که یکی از عناصر آن خنده است.
خنده و وحشت ، خنده و درد و .... در گروتسک مرکزیت با خنده است.
منابع :
عزیز معتضدی
مایکل آلپرت (استاد تاریخ مدرن و معاصر اسپانیا در دانشگاه وست مینیستر)
ویکی پدیا
|
|
5.00/5 (1 امتياز دهنده)
|

نظر خود را بنویسید