سه تدفین اثر تامیلی جونز/ بهشت گمشده


فرزانه راجی: فیلم "سه تدفین" که می‌توانست حتی اسم "سه رستاخیز" داشته باشد، داستان تنهایی انسان معاصر است در دنیای مدرن.  مرد مکزیکی سه بار به خاک سپرده می‌شود، اولین بار وقتی کشورش را ترک می‌کند و خودش را درکشوری نامهربان و خشن زنده به گور می‌کند، دومین بار بعد از اینکه با شلیک گلوله نگهبان مرزی کشته می‌شود و سومین بار در سرزمین رویاهایش. اما سه بار هم از خاک برمی‌خیزد. اولین بار برمی‌خیزد تا انتقامش را بگیرد، دومین بار برمی‌خیزد تا خانواده و سرزمینی رویایی بسازد و سومین بار برمی‌خیزد تا سرزمین رویاهایش را بیابد.  همراه او پیت و آن نگهبان مرزی نیز بارها می‌میرند و برمی‌خیزند.


 پوستر فیلم سه تدفین

به نظر می‌رسد مردم در مکزیک به یکدیگر نزدیک‌ترند، رفتارشان انسانی‌تر است و بخشندگی بیشتری نسبت به انسان‌ها دارند، حتی اگر دشمنشان باشد. اما امریکایی‌ها حتی نسبت به کسانی که با آن‌ها زندگی می‌کنند، نیز وحشیانه و غیرانسانی رفتار می‌کنند.  نمونه‌اش آن افسر مرزی است و رفتارش با زنش، و یا حتی رفتار آن افسر دیگر مرزی بازنی که بطور مداوم با او رابطه جنسی دارد، اما او را "ج. ن. د. ه بی‌ریخت" خطاب می‌کند. با این‌که دلش برای او تنگ می‌شود.

اما پیت پیرمرد تنهایی است و گویا به آن نسل آدم‌های ساده و زودباوری تعلق دارد که عمرشان به سرآمده.  نسلی آرمان‌گرا و رمانتیک.  در اولین برخوردش با گاوچران مکزیکی تحت تاثیر سادگی او قرار می‌گیرد.  چرا که به نسل گذشته تعلق دارد و آلوده زندگی "مدرن"، غیرانسانی و ماشینی نسل جدیدترنشده.  برای همین می‌تواند با انسان‌ها و حتی با خارجی‌ها برخوردی انسانی‌تر داشته باشد.  او حتی عشق آن زن شوهردار را که دیگری "ج. ن. د. ه بی‌ریخت" خطاب می‌کند، باور دارد.  عشقی دروغین که مثل یک آب‌نبات چوبی فقط برای سرگرمی و دلخوشی پیرمرد به او وعده داده می‌شود.  پیرمرد اسیر رویاهای "بهشت گمشده" خودش می‌شود.  "بهشت گمشده‌"ای که گاوچران مکزیکی برای او تصویر می‌کند: " دشتی وسیع با دوکوه که آبی‌روان از میانشان می‌گذرد.  جایی که اگر پایت را گذاشتی دیگر نمی‌توانی از آن دل بکنی." البته معلوم نیست چرا مرد مکزیکی توانسته است از چنین بهشتی دل بکند.  اگر پیت کمی هشیار بود حتما متوجه می‌شد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است.  اما به واقع کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ نیست.  چرا که گاوچران مکزیکی با همان رویای "بهشت گمشده" زندگی می‌کرد. هر روز در باره آن رویا می‌بافت. از آن تغذیه می‌کرد و به امید بازگشت و یا شاید هم "یافتن" آن "بهشت گمشده" می‌توانست آن زندگی سخت، سرد و ماشینی را تحمل کند.  این رویا و تخیل به مراتب واقعی‌تر، ملموس‌تر، و تاثیرگذارتر از دنیایی است که آدم‌هایی مثل ماموران مرزی، زنان و معشوقه‌های آنان با آرزوهای ناچیز و دلمشغولی‌های حقیرشان در آن زندگی می‌کنند.  این رویا نه تنها مردی را تا آخرین لحظه حیاتش امیدوار نگه می‌دارد، بلکه مردی دیگر را ترغیب می‌کند به خاطر دیدن و رسیدن به آن‌جا دست به کار غیرقانونی بزند، خود را به خطر بیاندازد و تا "انتهای دنیایش" برود.  جایی که به مرز رویا می‌رسد.  و آن‌جاست که آن بهشت گمشده را در رویاهایش می‌یابد.  بهشت گمشده‌ای که نه به تنهایی بلکه همراه با تنها دوستش به مرور زمان برای خود می‌سازند.  و در آخرین لحظه فیلم آن را از رویاهایش روی زمین می‌یابد  و نه تنها خود آن را باور می‌کند که حتی آن نگهبان مرزی له شده، تحقیر شده، خشک و بی‌تخیل نیز از آن بازی بدش نمی‌آید.  مگر زندگی خودش بازی نیست؟ هرکدام از ما بازی‌ای را انتخاب کرده‌ایم. گاه تا ته‌ش می‌رویم و گاه نیمه رهایش می‌کنیم و بازی دیگری از سرمی‌گیریم.  شاید  آن نگهبان مرزی  که در رویاهای گاوچران مکزیکی و پیرمرد غربی علائمی از انسانیت از خود نشان داد، این بار بازی دیگری انتخاب کند. آن مرد بداخم و سرد و سربی در طی آن سفر دراز و حقارت بار بسیار بیشتر از زندگی به ظاهر معقول و عادی‌اش، انسان می‌نمود: گاه تعجب می‌کرد، گاه می‌خندید، گریه می‌کرد و گاه به فکر فرومی‌رفت.  بنابراین  این سفر مثل تمامی سفرها، سفر تحول بود.  هم برای آن جوانک مرزدار که از تکه‌ای سربی به نیمه‌انسانی تبدیل شد، گناهش آمرزیده شد و با خودش آشتی کرد و هم برای آن پیرمرد ـ پیت- که بالاخره رویاهایی را که همراه با مرد مکزیکی باور کرده بود و گاه حتی به آن‌ها شاخ و برگ داده بود، جایی روی زمین پیاده کرد، خشمش فرو نشست و تنها دوستش همچنان در رویاهایش برایش باقی ماند. 

می‌گویند ذهن تفاوتی میان یک تجربه واقعی و یک رویا نمی‌گذارد.  یک تخیل و رویا می‌تواند همان‌قدر روح و روان را مشعوف کند که یک واقعیت.  ظاهرا فیلم‌نامه نویس نظرش این است که در دنیایی که همه واقعیت‌ها تلخ و غیرانسانی است، انسان چاره‌ای ندارد جز این‌که به تخیلاتش پناه ببرد.  شاید هم به آن دست انسان‌های آرمان‌گرایی تعلق دارد که بر واقعیت‌ها شوریده‌اند و می‌شورند، و تا پای جان برای پیاده کردن رویاها و آرمان‌هایشان مایه می‌گذارند.

شناسنامه فیلم سه تدفین برای ملکیدس استرادا


کارگردان: تامیلی جونز

سال ساخت: ٢٠٠٤

هنرپیشه اول: تامیلی جونز

فیلم‌نامه: گیلرمو آریاگا

جایزه: ازجشنواره کن برای بهترین بازیگر مرد و بهترین فیلم نامه




0.00/5 (0 امتياز دهنده)
نوشته شده توسط : site manager | تاریخ : ۲۴ مرداد ۱۳۸۶ | تعداد بازدید این مطلب : 326 | چاپ این نوشته

نظر خود را بنویسید

    نظرات
نام
ایمیل
وب سایت
کد امنیتی