نگاهی به فیلم سه تدفین (The Three Burials for MELQUIADES ESTRADA)


شهرام عطایی: "تامی لی‌جونز" خود را در فیلمی کارگردانی می‌کند که از بازیگری با استانداردهای او بعید می‌نماید.  اگر او را در فیلم‌هایی نظیر "مردان سیاه‌پوش" یا "فراری" به خاطر بیاوریم، انتظار دیدن او به عنوان بازیگر و بیشتر به خاطر کارگردانی این فیلم برای ما دور از انتظار است.  عمده این متفاوت بودن محصول فیلم‌نامه خوب "گیلرمو آریاگا" سناریونویس اغلب کارهای "الساندرو گونزالس ایناریتو" است.



 فیلم در پاره نخست خود بسیار شبیه کارهای "ایناریتو" مانند "عشق‌های سگی" و "٢١ گرم" شده است.  همانند آن‌ فیلم‌ها با داستانی پراکنده و تدوینی غیرمنظم دنبال می‌شود و ذهن تماشاگر برای کنارهم چیدن نماهایی که اغلب زمان حال و گذشته در آن‌ها جابجا می‌شود، را می‌طلبد.  (این گونه فیلم‌ها را اصطلاحا فیلم‌های تعاملی می‌نامند).  علاوه بر آن، کارگردان از تعدادی ازبازیگران فیلم‌های "عشق‌های سگی" و "٢١ گرم" نیز برای فیلم خود بهره برده است.

در نیمه دوم فیلم، دیگر از آن سردرگمی و پراکندگی داستانی و نمایی خبری نیست و ما با داستانی سرراست‌تر مواجه می‌شویم.  در این نیمه "تامی‌لی‌جونز" کارگردان بیشتر نمود پیدا می‌کند و خودش است.  البته داوران جشنواره کن "٢٠٠٥" تامی‌لی جونز بازیگر را بیشتر از تامی‌لی‌جونز کارگردان تحویل گرفتند و جایزه بهترین بازیگر را به خاطر نقش پررنگ‌ترش در فیلم به او دادند.  گرچه فیلم برای نخل طلای بهترین فیلم نامزد بود و هم چنین جایزه بهترین فیلم‌نامه را از همین جشنواره ربود.

فیلم حکایت انسان‌هایی مستاصل با آرزوهایی بی‌سرانجام در دنیای موهوم و خالی است.  انسان‌هایی که با هم زندگی می‌کنند ولی فرسنگ‌ها از هم فاصله دارند و از درک یکدیگر عاجزند: نگهبان مرزی با زنش رابطه بی‌روحی دارد و حتی در رابطه جنسی با زنش خیلی خشک و یک طرفه است و در مقابل زن او نیز اهمیتی به برقراری رابطه با او نمی‌دهد و دست آخر نیز خیلی راحت او را رها می‌کند و سوار بر اتوبوس به دنبال سرنوشت نامعلوم خود می‌رود.

"پیت" (با بازی تامی‌لی جونز) ازهمه شخصیت‌های فیم کم‌حرف تر است. او سعی می‌کند با دیگران زیاد ارتباط و یا گفتگو نداشته باشد.  حتی با دوست نزدیکش "ملکیادس" نیز سخت ارتباط برقرار می‌کند و چیز زیادی بروز نمی‌دهد.  شاید به نظر برسد که "پیت" برای حمل جسد "ملکیادس" به مکزیک، و برآوردن آرزوی او می‌خواهد مردانگی و رفاقت خود را ثابت کند، ولی "پیت" نیز در پی آرزو و خیالی گنگ است.  او در واقع به دنبال هدف خاصی نیست، چون چیزی ندارد که بخواهد به آن امیدوار باشد و دل خود را به آن خوش کند.  تنها امید او زنی است که در رستوران کار می‌کند که او هم به تقاضای "پیت" برای محلق شدنش به او در مکزیک، جواب "نه" می‌دهد.

سکانس کلیدی در فیلم جایی است که "پیت" در کافه‌ای متروک در مکزیک، منتظر تماس تلفنی زنی است که در رستوران کار می‌کند. اتمسفر کافه با نورهای عجیب و غریب و دختربچه‌ای که مشغول نواختن آهنگی ناموزون از پیانویی خاک گرفته است، فضایی وهم‌انگیز را ایجاد کرده است.  گویی اینجا جهانی دیگر است. "پیت" بعد از اینکه از زن جواب منفی می‌گیرد، در حالی‌که مست است به انبار پشت کافه می‌رود خود را در کنار تنها کسی که برای او مانده می‌یابد: "ملکیادس" مرده



4.67/5 (3 امتياز دهنده)
نوشته شده توسط : site manager | تاریخ : ۱۳ مهر ۱۳۸۶ | تعداد بازدید این مطلب : 366 | چاپ این نوشته

نظر خود را بنویسید

    نظرات
نام
ایمیل
وب سایت
کد امنیتی